رامونا دروغ که بگویی شاعر میشوی

هر روز کشته میدهم

 

 

در

تمام مرزهایم

هر روز کشته میشوم

 

از سرهای جنازه ام

هنوز

مناره میسازند

تا در سرزمینهای اشغالی

جولان دهند

 

زخمهایم را

پرندههای صلحی التیام میدهند

که شعور آزادی را

نفهمیده اند

 

آن دوردستها

خدا

سکوت کرده است

ومن

در انتظار عذاب الیم

هر روز کشته خواهم داد

 

 

زیر نوشت :

دنیای عجیبیست وقتی شیطان بجای خدا ...

[ شنبه هفتم تیر 1393 ] [ 1 ] [ بی (رامونا) ]

[ ]

رامونا بیا با خود ببر

ﺧﻢ ﻣﯿﺸﻮم
زﯾﺮ ﺳﺎﯾﻪ ات

 

رﻧﺠﮫﺎ ﺧﻮد را ﻣﺠﮫﻮل ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ

ﭘﺸﺖ ﭼﺸﻤﮫﺎﯾﺖ 

 

راﻣﻮﻧﺎ
ﺑﯿﺎ
ﺑﺎ ﺧﻮد ﺑﺒﺮ
آوازھﺎی ﺧﺎﻣﻮﺷﯽ را ﮐﻪ
در ھﻮای ﻧﺒﻮدﻧﺖ
ﺳﺮ ﻧﻤﯿﺪھﻢ

درﺧﺘﮫﺎ
ﺑﻪ ﺗﻤﺎﺷﺎی ﺑﺎد
اﯾﺴﺘﺎده اﻧﺪ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺗﻤﺎﺷﺎی ھﺠﺮت

از ﺳﻤﺖ ﺟﻨﻮب
ھﻠﮫﻠﻪ ﺑﺎران ﻣﯽ آﯾﺪ

وﻗﺘﯽ
ﻧﻤﯽ ﺑﺎری
رﻧﺠﮫﺎ
ﺧﺎﻣﻮش ﻧﻤﯽ ﺷﻮﻧﺪ

[ پنجشنبه پنجم تیر 1393 ] [ 3 ] [ بی (رامونا) ]

[ ]

گاهی وقتها

باید درخت باشی و

طوفان

شاخه هایت را بشکند تا رستگار شوی

[ دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1393 ] [ 22 ] [ بی (رامونا) ]

[ ]

بلاخره تموم شد  

البته تقريبا تموم شد  كار طاقت فرساي با روزي 16 ساعت كار مداوم و ...

اما راضيم چون تونستم در مقابل زياد خواهيهاي بعضييها به ايستم واجازه ندم حق كشاورزي كه 6 ماه زحمت كشيده هدر بره حداقل من تلاش خودم رو كردم.

[ دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1393 ] [ 14 ] [ بی (رامونا) ]

[ ]

 

نه هر که چهره برافروخت، دلبری داند   نه هر که آینه سازد، سکندری داند
نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست   کلاه‌داری و آیین سروری داند
تو بندگی، چو گدایان، به شرطِ مزد مکن   که خواجه خود روش بنده‌پروری داند
غلام همت آن رندِ عافیت‌سوزم   که در گداصفتی، کیمیاگری داند
وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی   وگرنه هر که تو بینی، ستم‌گری داند
بباختم دل دیوانه و ندانستم   که آدمی‌بچه‌ای شیوه‌ی پری داند
هزار نکته‌ی باریک‌تر ز مو این‌جاست   نه هر که سر بتراشد قلندری داند
مدارِ نقطه‌ی بینش ز خال توست مرا   که قدر گوهر یک‌دانه جوهری داند
به قد و چهره، هر‌آن‌کس که شاه خوبان شد   جهان بگیرد اگر دادگستری داند
ز شعر دلکش حافظ کسی بُوَد آگاه   که لطف طبع و سخن‌گفتنِ دری داند

[ یکشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1393 ] [ 20 ] [ بی (رامونا) ]

[ ]

به رسم عاشقانه ها

                        


ستاره 

به رسم تمام عاشقانه ها 

طلوع میکند 

تا قلبم لبریز نور شود 


باران رویا های من 

بوی تازه ی کاه گل می دهد 


این پنجره 

همیشه امتداد دارد 

به سمت روشن چشمهای تو 


روحم را 

اسیر لبخندت کرده ام 

تا قلبم 

شبیه شعرهایم 

پر از عطر دوستت دارم باشد 


هر روز صبح 

وقتی طلوع میکنی 

پر از

 دوباره میشوم




زیر نوشت :

تصویری که در ذهنم دارم شبیه توست نه هیچ چیز دیگری

[ پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393 ] [ 13 ] [ بی (رامونا) ]

[ ]

زندگی







زندگی

شبیه هیچ چیز نیست

هیچکس 

شبیه زندگی

[ دوشنبه چهارم فروردین 1393 ] [ 7 ] [ بی (رامونا) ]

[ ]

و من دوبار شاعر میشوم

                         




تمام دروغهای من خوب است


بجز


آنها یی که حقیقت ندارند 



چه دردی دارد
پاییزی که روی شانه هایم سنگینی میکند


[ یکشنبه چهارم اسفند 1392 ] [ 16 ] [ بی (رامونا) ]

[ ]

گاهی وقته نمیشود بود

نمی دانم چرا اما گاهی وقتها هیچ راهی برای بودن نیست

ثانیه ها سکندری میخورند ودور میشوند از روزگارت 

و روزمرگی آفتی میشود برای انچنان بودن که دلت میخواهد 

به همین سادگی زندگی پیر میشود مقابل چشمانت 


زیر نوشت :

نوشتم تا بگویم هنوز گاهی نفس میکشم

بعدا نوشت:

بخشید بخاطر نبودن وممنونم از همراهی شما که بی منت به من لطف دارید چه خصوصی چه عمومی 

باشد کا روزگار فرصتی دوباره برای جبران بگذارد 

[ چهارشنبه سی ام بهمن 1392 ] [ 19 ] [ بی (رامونا) ]

[ ]

پراکنده نویسیهای مثلا یک شاعر

 

زندگی فلسفه ی عجیبی دارد تا وقتی ان بالایی نخواهد هر چقدر هم 

خودت را به در ودیوار بزنی هیچ اتفاقی نمی افتد . نه این که جبر حاکم 

باشد نه ما از انچه برایمان خوب است بی خبریم .

همیشه آنهایی که از نردبان به هر دوز وکلکی بالا میروند وقتی پایشان می 

لغرد خورد میشوند .

اما انهایی که نربان را همان طور که باید بالا میروند در صورت افتادن می 

توانند دوباره بلند شوند واز اول شروع کنند .

 

گاهی وقتها خوب است به آدمهای اطرافمان بهتر نگاه کنیم .

مثلا همین همسایه سمت راستی هر روز با این فکر بلند میشود که امروز 

چقدر به پولهایم اضافه میشود تازه اگر شب را بی خیال بوده باشد وخوب 

خوابیده باشد


یا آن همسایه که دو طبقه بالاتر از ما زندگی میکند . هر روز صبح با چهره

ای آرام وبی دغدغه به سمت وانت کرایه ای خود میرود تا شب 50% درصد 

درآمدش را برای اجاره خانه کنالر بگذارد وبا باقی مانده ی آن با خانواه چهار 

نفریشان به این خوش باشند که پولی که با با آورده بابت این نیست که سر 

کسی کلاه گذاشته باشد .

هر روز اکثر ما شاید اکثر نزدیک به همه ی ما آدمهای پول پرست را گنده تر 

می بینیم وبرای سلام کردن از هم پیشی میگیریم . اما آنهایی راکه ساده 

اند وقانع هستند وشاکر یا اصلا نمی بینیم  یا برای اینکه جواب سلامشان را 

ندهیم خودمان را به کوچه علی چپ که این روزها پر ازدحام تر از همیشه 

است می زنیم .





ﺗﺎ ﮐﻲ ﻏﻢ آن ﺧﻮرم ﮐﻪ دارم ﻳﺎ ﻧﻪ

وﻳﻦ ﻋﻤﺮ ﺑﻪ ﺧﻮﺷﺪﻟﻲ ﮔﺬارم ﻳﺎ ﻧﻪ

ﭘﺮﮐﻦ ﻗﺪح ﺑﺎده ﮐﻪ ﻣﻌﻠﻮﻣﻢ ﻧﯿﺴﺖ

ﮐﺎﻳﻦ دم ﮐﻪ ﻓﺮو ﺑﺮم ﺑﺮآرم ﻳﺎ ﻧﻪ 


ﺧﯿﺎم

[ دوشنبه بیست و سوم دی 1392 ] [ 13 ] [ بی (رامونا) ]

[ ]

بگذارید حوصله چای های روی میز در میان دو سکوت سرد شود



ھﻨﻮز 

ﺣﺮﻓﯽ ﺑﺮای ﭘﺎﯾﺎن 

اﯾﻦ اﻧﺠﺎم ﻧﯿﺴﺖ 

ﺑﺎد ھﻢ ﮐﻪ ﻧﻤﯽ آﯾﺪ 

ﺣﻮﺻﻠﻪ ی ﻣﯿﺰ ھﻢ 

از ﭼﺎی ھﺎﯾﯽ ﮐﻪ رﯾﺨﺘﻪ ام 

ﺳﺮد ﺷﺪه اﺳﺖ 


دﻗﯿﻘﻪ ھﺎﺳﺖ 

روﺑﺮوی ﭘﻨﺠﺮه اﯾﺴﺘﺎده ای و

از ھﯿﭻ ﻧﻤﯽ ﮔﻮﯾﯽ 


اﺻﻼ 

ﭼﻪ ﻓﺮﻗﯽ ﻣﯿﮑﻨﺪ 

اﮔﺮ ﺑﺎران ﺗﻨﺪ ﺗﻨﺪ ﻣﯽ ﺑﺎرد 

روﯾﺎ ھﺎﯾﻤﺎن 

از اﯾﻨﯽ ﮐﻪ ھﺴﺖ ﺧﯿﺲ ﺗﺮ ﻧﻤﯿﺸﻮد 


ﺑﯿﺎ ﺑﺮوﯾﻢ 

دﺳﺘﻢ را ﺗﻮ ﺑﮕﯿﺮ 

ﻣﯽ ﺧﻮاھﻢ اﯾﻨﺒﺎر 

ﻻ ﺑﻪ ﻻی ﺣﺮﻓﮫﺎﯾﯽ ﮐﻪ از ﺗﻮ ﻧﻤﯿﺸﻨﻮم ﮔﻢ ﺷﻮم 


اﻋﺘﺮاف ﻣﯿﮑﻨﻢ 

آﻏﺎز اﯾﻦ ﺳﮑﻮت 

ﭘﺎﯾﺎن ﺧﻮاﺑﮫﺎﯾﯽ ﺑﻮد ﮐﻪ ﺑﯽ ﺗﻮ ﻣﯿﺪﯾﺪم 

ﭘﺲ ﺳﮑﻮت ﮐﻦ 

دﺳﺘﻢ را ﺑﮕﯿﺮ 

ﺑﮕﺬار 

ﺣﻮﺻﻠﻪ ﭼﺎی ھﺎی روی ﻣﯿﺰ ﺳﺮد ﺷﻮد 

ﻣﯽ ﮔﺬارﯾﻢ اﯾﻦ ﺑﺎران 

ﮐﻪ ھﯽ ﺗﻨﺪ وﺗﻨﺪ ﺗﺮ ﻣﯿﺸﻮد 

ﺧﻮاﺑﮫﺎی 

ﺑﯽ ھﻢ ﺑﻮدﻧﻤﺎن را 

ﺧﻮب ﺑﺸﻮﯾﺪ 


زیر نوشت

 (سهراب سپهری)

زندگی چیزی نیست که لبه طاقچه ی عادت از یاد من وتو برود

[ جمعه بیستم دی 1392 ] [ 13 ] [ بی (رامونا) ]

[ ]

حالا مرا ببخش

دلگیر نمی شوی 


اگر بگویمت 


هر روز صدای دلت را میشنوم و


نشنیده میگیرم 


چه فکر بیهوده ای 


مگر میشود 


اما تو خیال کن زمین گرد نیست و من 


گاهی

 نه 

همیشه 

فراموش میکنم 

کجای این بی قراری قرار گرفته ام 

حالا 

مرا ببخش

وفکر کن به جای تمام دروغهایم شعر گفته ام



برچسب‌ها: نوشته ای از مثلا یک شاعر

[ چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1392 ] [ 10 ] [ بی (رامونا) ]

[ ]

اگر میشود مرا ببخش


[ سه شنبه بیست و ششم آذر 1392 ] [ 11 ] [ بی (رامونا) ]

[ ]

نمی دانم دنیارا چند رنگ میشود نقاشی کرد


                                                                                       

تمام لحظات زندگی را میشود دفتری فرض کرد که در باد بی خیال آدمها بی دلیل و با دلیل ورق میخورند 

وفرق نمیکند برایشان که شما چه چیزی را نقاشی کرده اید ویا کدام رویا را دوست دارید نقاشی کنید وهی نمیشود .

هر چند همیشه گفته ام دنیای عجیبیست اما دنیا اصلا عجیب نیست آن سگرمه ها را بگذارید پای ذهن مشوش یک (شاید) آدم که فکر میکند شاعر است وهی به به خودش تشر میزند تا دروغ بگوید تا مثلا شعر بنویسد .

هر چقدر هم که بزرگ فکر میکنم اما باز می بینم همین آدمهای سیاه وسفید وگاهی رنگی دورو برم هستند که گاهی حرفم را می شنوند و ذهنم را میفهمند وبه روی خودشان نمی اورند حتی انها که در این دنیای به ظاهر مجازی فرسنگها از هم فاصله داریم دلمان به همین نظرات دل خوش است که بله مخاطبانی هستند که برای من تره خورد میکنند 

بگذریم 

با دلیل وبی دلیل گاهی از دنیا خسته میشوم وهمه چیز وهمه کس را مقصر می دانم بجز تن شریف خودم را 

اما خودم هم به خوبی میدانم این من هستم که باید صفحات دفترم را با عشق نقاشی کنم

تمام !!!!


دانی که چیست دولت دیدار یار دیدن 

در کوی او گدایی بر سروری گزیدن  


برچسب‌ها: آشفتگیهای ذهنی مثلا یک شاعر

[ دوشنبه بیست و پنجم آذر 1392 ] [ 10 ] [ بی (رامونا) ]

[ ]

بدون عنوان 2

از خودم دورم 

شبیه هیچ وقت از رویاهایم نیستم 

ایمان در وسعت ذهنم بی هوده دست وپا میزند 

میخواهم خودم باشم اما افکارم آنقدر پراکنده است که فراموش کرده ام کجای دردها ایستاده ام 

دستان زندگی از دستم رها شده است وخدا در ان دور دستها تنها نظاره گر است وهیچ کاری برای رهاییم انجام نمیدهد .

دیگر حتی نمی توانم دروغ بگویم تا شاعر شوم 


برچسب‌ها: پراکنده گویی

[ شنبه بیست و سوم آذر 1392 ] [ 10 ] [ بی (رامونا) ]

[ ]

عنوان ندارد

                                   



دنیا چقدر خسته کننده است وقتی می دانی راهی که میروی به هیچ کجا ختم نمیشود 


رویا ها را 

هر چقدر هم کوچک کنیم 

دست نیافتنی خواهند ماند.

[ پنجشنبه بیست و یکم آذر 1392 ] [ 10 ] [ بی (رامونا) ]

[ ]

میدام اینجا صحبت از ارباب ممنوع است


ﯾﮏ ﺑﻮﺳﻪ از ﻟﺒﮫﺎی ﻣﻦ ﺑﺮ آب ﻣﻤﻨﻮع اﺳﺖ

وﻗﺘﯽ ﻋﺒﻮرت از ﻟﺐ ﻣﺮداب ﻣﻤﻨﻮع اﺳﺖ

ﻟﺒﮫﺎی ﺗﺸﻨﻪ ،ﭼﺸﻤﮫﺎی ﯾﺦ زده،ﺑﺮ دار

ﻣﯽ داﻧﻢ اﯾﻨﺠﺎ دﯾﺪﻧﺖ در ﺧﻮاب ﻣﻤﻨﻮع اﺳﺖ

ﭼﺸﻤﺎن ﻣﻦ ﺗﺎرﯾﮏ ﺧﻮاھﺪ ﻣﺎﻧﺪ وﻗﺘﯽ ﮐﻪ

ﺗﺎﺑﯿﺪن ﭼﺸﻤﺎن ﭼﻮن ﻣﮫﺘﺎب ﻣﻤﻨﻮع اﺳﺖ

ﺣﺎﻟﻢ ﺷﺒﯿﻪ ﯾﮏ ﮐﻼغ ﺧﺴﺘﻪ در ﺑﺎد اﺳﺖ

ﮔﻮﯾﺎ ﭘﺮﯾﺪن ﻣﺜﻞ ﯾﮏ ﺷﺒﺘﺎب ﻣﻤﻨﻮع اﺳﺖ

دﺳﺘﻢ ﺑﮕﯿﺮ ای دﺳﺘﮫﺎی ﻣﺎﻧﺪه در ﯾﺎدم

ھﺮﭼﻨﺪ ﻣﺎﻧﺪن ﭘﯿﺶ ﯾﮏ ﻧﺎ ﺑﺎب ﻣﻤﻨﻮع اﺳﺖ

ﭼﺸﻤﺎن ﻣﻦ ﭼﻮﭘﺎن ﮔﯿﺴﻮی ﺗﻮ ﺧﻮاھﺪ ﺷﺪ

ﻣﯽ داﻧﻢ اﯾﻨﺠﺎ ﺻﺤﺒﺖ از ارﺑﺎب ﻣﻤﻨﻮع اﺳﺖ

وﻗﺘﯽ ﮐﻪ از آﻏﻮش دﺳﺘﺎﻧﺖ رھﺎ ﻣﺎﻧﺪم

در دﻓﺘﺮ ﺷﻌﺮم ﻧﻮﺷﺘﻢ ﺧﻮاب ﻣﻤﻨﻮع اﺳﺖ

ﺑﯿﭽﺎره ﺷﺪ ﺣﺎل دﻟﻢ وﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﻣﯽ رﻓﺘﯽ

دیگر ﺗﻤﺎﺷﺎ ﮐﺮدﻧﺖ در ﻗﺎب ﻣﻤﻨﻮع اﺳﺖ

[ چهارشنبه بیست و نهم آبان 1392 ] [ 11 ] [ بی (رامونا) ]

[ ]

عشقهای یک دوره گرد !

                       

تمام نداری ام را

میدهم

احساسی شیک میپوشم

در خیابانهای

بالاتر از جنوب

به دنبال عشق میگردم 

صدای دوره گردی می آید

باید بروم

شاید عشقهای ارزانتری را ...حراج کرده است


زیر نوشت :

تلخکامیها را نمیشود از ذهنت دور کنی هر وقت که دلت بخواهد

[ یکشنبه بیست و هشتم مهر 1392 ] [ 10 ] [ بی (رامونا) ]

[ ]

رنگ امروز چشمهایت

                  




رنگ چشمانت

که فرق نمیکند

خاکستری ساده باشد

یا آبی درخشان

وقتی نجیب خیره میشوند

من

در هر لحظه

متولد میشوم

وقتی قلبت سفید سفید است

برای عاشق ماندم

کفایت می کند 



زیر نوشت:


روز خوبیست

از آن روزهایی که گاهی اتفاق می افتد



               

[ دوشنبه پانزدهم مهر 1392 ] [ 8 ] [ بی (رامونا) ]

[ ]

...

 

                      

نمی خواهم

منتظر هیچ کس بمانم

صبح زود

چمدانم را بر خواهم داشت

واز تمام پلهایی

که پشت سرم خراب خواهند شد

عبور میکنم

[ چهارشنبه دهم مهر 1392 ] [ 9 ] [ بی (رامونا) ]

[ ]