ﺧﯿﻠﯽ وﻗﺘﻪ دﺳﺘﻢ و ﺗﻮ دﺳﺖ ﺗﻮ ﮔﻢ ﻣﯿﮑﻨﻢ

ﻣﯿﺸﯿﻨﻢ ﮐﻨﺎر ﻗﻠﺒﻢ ﻧﮕﺎ ﻣﺮدم ﻣﯿﮑﻨﻢ

 

ھﻮا ﺑﺎروﻧﯽ ﺷﺪه ھﻮ ای ﭼﺸﻤﺎم ﻧﻢ ﻧﻤﻪ

ھﻤﻪ دل واﭘﺴﯿﻢ ﺑﺮای ﺑﻌﺪ از ﺗﻮ ﮐﻤﻪ

 

ﮐﺎﺷﮑﯽ ﻣﯿﺸﺪ دوﺑﺎره ھﻮاﻣﻮن آﻓﺘﺎﺑﯽ ﻣﯿﺸﺪ

ﻣﻨﺸﺴﺘﯿﻢ ﻟﺐ درﯾﺎ دﻻﻣﻮن آﺑﯽ ﻣﯿﺸﺪ

 

ﮐﺎﺷﮑﯽ ﻣﯿﺸﺪ ﺑﮕﯿﺮم ﺗﻮ رو ﺗﻮ آﻏﻮش ﭼﺸﺎم

ﺳﺮ ﺑﻪ زارم روی ﺷﻮﻧﺖ ﮔﻮش ﺑﺪی ﺑﻪ ھﻖ ھﻘﺎم

 

ﮐﺎش ﻣﯿﺸﺪ ﻣﺜﻞ ﯾﻪ ﻗﺎﯾﻖ ﺑﺮﯾﻢ از ﺷﮫﺮ دروغ

ﯾﺮﺳﯿﻢ ﺑﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﮐﻪ راﺳﺘﯽ داره ، ﺑﺎ ﻧﻮن ودوغ

 

ﺧﯿﻠﯽ وﻗﺖ ﮐﻪ ﺑﺮای دﯾﺪﻧﺖ ﺗﺐ ﻣﯿﮑﻨﻢ

ﻣﺸﯿﻨﻢ ﮐﻨﺎر ﻋﮑﺴﺖ روزام و ﺷﺐ ﻣﯿﮑﻨﻢ

 

ﺧﯿﻠﯽ وﻗته ﮐﻪ ﺷﺪی ﺑﺮام ﺳﮑﻮت ﭘﻨﺠﺮه

ﻣﯿﺨﻮام ﻓﺮﯾﺎد ﺑﺰﻧﻢ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﺑﻐﺾ ﺣﻨﺠﺮه

=RTL> 

 

صداقت چشمهایت کو

همان که تنها

برای خدا به ارمغان اورده بودی

پشت کدام چراغ سرخ

محصور شیطان شدی

که دستهایت

بوی چند رنگی ابلیس را میدهند

 

نوازشم نکن

بگذار در رویاهای نقاشیهایم غرق شوم

 

این روزها

 آینه ها هم راست نمی گویند

وچشمهایی که رنگشان عاریتی است 

نوشته شده توسط بی (رامونا) در ساعت 10 | لینک  | 

چه از خود راضی است

خیابانی که به تو ختم میشود

 

با حضور

 چراغ قرمزی

که هرگز سبز نیست

نوشته شده توسط بی (رامونا) در ساعت 9 | لینک  | 

سلام 

اصلا سلام نه 

تنهایی 

انقدر که همه ی کلاغها بی بهانه اند برای گریستنم 

فردا اگر بیاید 

پا به پای مرگ خواهم گریست 

انقدر که حال اسمان از اشکهایم بهم بخورد 

وحتی دروغ هم که شده بگوید 

فردا باران میبا رد 
تند تند

 

صداقت چشمهایت کو

همان که تنها

برای خدا به ارمغان اورده بودی

پشت کدام چراغ سرخ

محصور شیطان شدی

که دستهایت

بوی چند رنگی ابلیس را میدهند

 

نوازشم نکن

بگذار در رویاهای نقاشیهایم غرق شوم

 

این روزها

 آینه ها هم راست نمی گویند

وچشمهایی که رنگشان عاریتی است 

نوشته شده توسط بی (رامونا) در ساعت 9 | لینک  | 

 

رنگ چشمانت

که فرق نمیکند

خاکستری ساده باشد یا آبی درخشان

وقتی نجیب خیره میشوند

من در ھر لحظه متولد میشوم

وقتی قلبت سفید سفید باشد برای عاشق ماندم کفایت می کند

نوشته شده توسط بی (رامونا) در ساعت 10 | لینک  | 

روز تولدم بود ومن در انتظار یک سورپرایز برگشتم خونه

سکوتی سنگین بر فضای خونه حاکم بود . ومن مطمئن از اینکه بزودی با سر صدای زیاد وکیک وفشفه وبرف شادی مواجه خواهم شد تصمیم گرفتم خودم را به آن راه بزنم که اصلا روز تولدم را فراموش کرده ام .

در سالن پذیرایی وگوشه کناره ها که خبری نبود .

گفتم حتما نمایش از آشپز خانه شروع میشود .اما آنجا هم فقط سکوت مطلق حاکم بود .

به سمت اتاقهای خواب رفتم .

هیجان تمام وجودم را فراگرفته بود .

چراغ اتاقها همه خاموش بود .

ومن حس عجیبی داشتم .

در اتاقها را یکی یکی باز کردم همه اهل خانه در خواب بودند .

نوشته شده توسط بی (رامونا) در ساعت 10 | لینک  | 

نمی دانم چرا اما گاهی وقتها هیچ راهی برای بودن نیست

ثانیه ها سکندری میخورند ودور میشوند از روزگارت 

و روزمرگی آفتی میشود برای انچنان بودن که دلت میخواهد 

به همین سادگی زندگی پیر میشود مقابل چشمانت 


زیر نوشت :

نوشتم تا بگویم هنوز گاهی نفس میکشم

بعدا نوشت:

بخشید بخاطر نبودن وممنونم از همراهی شما که بی منت به من لطف دارید چه خصوصی چه عمومی 

باشد کا روزگار فرصتی دوباره برای جبران بگذارد 

نوشته شده توسط بی (رامونا) در ساعت 19 | لینک  | 

 

زندگی فلسفه ی عجیبی دارد تا وقتی ان بالایی نخواهد هر چقدر هم 

خودت را به در ودیوار بزنی هیچ اتفاقی نمی افتد . نه این که جبر حاکم 

باشد نه ما از انچه برایمان خوب است بی خبریم .

همیشه آنهایی که از نردبان به هر دوز وکلکی بالا میروند وقتی پایشان می 

لغرد خورد میشوند .

اما انهایی که نربان را همان طور که باید بالا میروند در صورت افتادن می 

توانند دوباره بلند شوند واز اول شروع کنند .

 

گاهی وقتها خوب است به آدمهای اطرافمان بهتر نگاه کنیم .

مثلا همین همسایه سمت راستی هر روز با این فکر بلند میشود که امروز 

چقدر به پولهایم اضافه میشود تازه اگر شب را بی خیال بوده باشد وخوب 

خوابیده باشد


یا آن همسایه که دو طبقه بالاتر از ما زندگی میکند . هر روز صبح با چهره

ای آرام وبی دغدغه به سمت وانت کرایه ای خود میرود تا شب 50% درصد 

درآمدش را برای اجاره خانه کنالر بگذارد وبا باقی مانده ی آن با خانواه چهار 

نفریشان به این خوش باشند که پولی که با با آورده بابت این نیست که سر 

کسی کلاه گذاشته باشد .

هر روز اکثر ما شاید اکثر نزدیک به همه ی ما آدمهای پول پرست را گنده تر 

می بینیم وبرای سلام کردن از هم پیشی میگیریم . اما آنهایی راکه ساده 

اند وقانع هستند وشاکر یا اصلا نمی بینیم  یا برای اینکه جواب سلامشان را 

ندهیم خودمان را به کوچه علی چپ که این روزها پر ازدحام تر از همیشه 

است می زنیم .





ﺗﺎ ﮐﻲ ﻏﻢ آن ﺧﻮرم ﮐﻪ دارم ﻳﺎ ﻧﻪ

وﻳﻦ ﻋﻤﺮ ﺑﻪ ﺧﻮﺷﺪﻟﻲ ﮔﺬارم ﻳﺎ ﻧﻪ

ﭘﺮﮐﻦ ﻗﺪح ﺑﺎده ﮐﻪ ﻣﻌﻠﻮﻣﻢ ﻧﯿﺴﺖ

ﮐﺎﻳﻦ دم ﮐﻪ ﻓﺮو ﺑﺮم ﺑﺮآرم ﻳﺎ ﻧﻪ 


ﺧﯿﺎم

نوشته شده توسط بی (رامونا) در ساعت 13 | لینک  | 



ھﻨﻮز 

ﺣﺮﻓﯽ ﺑﺮای ﭘﺎﯾﺎن 

اﯾﻦ اﻧﺠﺎم ﻧﯿﺴﺖ 

ﺑﺎد ھﻢ ﮐﻪ ﻧﻤﯽ آﯾﺪ 

ﺣﻮﺻﻠﻪ ی ﻣﯿﺰ ھﻢ 

از ﭼﺎی ھﺎﯾﯽ ﮐﻪ رﯾﺨﺘﻪ ام 

ﺳﺮد ﺷﺪه اﺳﺖ 


دﻗﯿﻘﻪ ھﺎﺳﺖ 

روﺑﺮوی ﭘﻨﺠﺮه اﯾﺴﺘﺎده ای و

از ھﯿﭻ ﻧﻤﯽ ﮔﻮﯾﯽ 


اﺻﻼ 

ﭼﻪ ﻓﺮﻗﯽ ﻣﯿﮑﻨﺪ 

اﮔﺮ ﺑﺎران ﺗﻨﺪ ﺗﻨﺪ ﻣﯽ ﺑﺎرد 

روﯾﺎ ھﺎﯾﻤﺎن 

از اﯾﻨﯽ ﮐﻪ ھﺴﺖ ﺧﯿﺲ ﺗﺮ ﻧﻤﯿﺸﻮد 


ﺑﯿﺎ ﺑﺮوﯾﻢ 

دﺳﺘﻢ را ﺗﻮ ﺑﮕﯿﺮ 

ﻣﯽ ﺧﻮاھﻢ اﯾﻨﺒﺎر 

ﻻ ﺑﻪ ﻻی ﺣﺮﻓﮫﺎﯾﯽ ﮐﻪ از ﺗﻮ ﻧﻤﯿﺸﻨﻮم ﮔﻢ ﺷﻮم 


اﻋﺘﺮاف ﻣﯿﮑﻨﻢ 

آﻏﺎز اﯾﻦ ﺳﮑﻮت 

ﭘﺎﯾﺎن ﺧﻮاﺑﮫﺎﯾﯽ ﺑﻮد ﮐﻪ ﺑﯽ ﺗﻮ ﻣﯿﺪﯾﺪم 

ﭘﺲ ﺳﮑﻮت ﮐﻦ 

دﺳﺘﻢ را ﺑﮕﯿﺮ 

ﺑﮕﺬار 

ﺣﻮﺻﻠﻪ ﭼﺎی ھﺎی روی ﻣﯿﺰ ﺳﺮد ﺷﻮد 

ﻣﯽ ﮔﺬارﯾﻢ اﯾﻦ ﺑﺎران 

ﮐﻪ ھﯽ ﺗﻨﺪ وﺗﻨﺪ ﺗﺮ ﻣﯿﺸﻮد 

ﺧﻮاﺑﮫﺎی 

ﺑﯽ ھﻢ ﺑﻮدﻧﻤﺎن را 

ﺧﻮب ﺑﺸﻮﯾﺪ 


زیر نوشت

 (سهراب سپهری)

زندگی چیزی نیست که لبه طاقچه ی عادت از یاد من وتو برود

نوشته شده توسط بی (رامونا) در ساعت 13 | لینک  | 

دلگیر نمی شوی 


اگر بگویمت 


هر روز صدای دلت را میشنوم و


نشنیده میگیرم 


چه فکر بیهوده ای 


مگر میشود 


اما تو خیال کن زمین گرد نیست و من 


گاهی

 نه 

همیشه 

فراموش میکنم 

کجای این بی قراری قرار گرفته ام 

حالا 

مرا ببخش

وفکر کن به جای تمام دروغهایم شعر گفته ام



برچسب‌ها: نوشته ای از مثلا یک شاعر
نوشته شده توسط بی (رامونا) در ساعت 10 | لینک  | 


نوشته شده توسط بی (رامونا) در ساعت 11 | لینک  | 


                                                                                       

تمام لحظات زندگی را میشود دفتری فرض کرد که در باد بی خیال آدمها بی دلیل و با دلیل ورق میخورند 

وفرق نمیکند برایشان که شما چه چیزی را نقاشی کرده اید ویا کدام رویا را دوست دارید نقاشی کنید وهی نمیشود .

هر چند همیشه گفته ام دنیای عجیبیست اما دنیا اصلا عجیب نیست آن سگرمه ها را بگذارید پای ذهن مشوش یک (شاید) آدم که فکر میکند شاعر است وهی به به خودش تشر میزند تا دروغ بگوید تا مثلا شعر بنویسد .

هر چقدر هم که بزرگ فکر میکنم اما باز می بینم همین آدمهای سیاه وسفید وگاهی رنگی دورو برم هستند که گاهی حرفم را می شنوند و ذهنم را میفهمند وبه روی خودشان نمی اورند حتی انها که در این دنیای به ظاهر مجازی فرسنگها از هم فاصله داریم دلمان به همین نظرات دل خوش است که بله مخاطبانی هستند که برای من تره خورد میکنند 

بگذریم 

با دلیل وبی دلیل گاهی از دنیا خسته میشوم وهمه چیز وهمه کس را مقصر می دانم بجز تن شریف خودم را 

اما خودم هم به خوبی میدانم این من هستم که باید صفحات دفترم را با عشق نقاشی کنم

تمام !!!!


دانی که چیست دولت دیدار یار دیدن 

در کوی او گدایی بر سروری گزیدن  


برچسب‌ها: آشفتگیهای ذهنی مثلا یک شاعر
نوشته شده توسط بی (رامونا) در ساعت 10 | لینک  | 

از خودم دورم 

شبیه هیچ وقت از رویاهایم نیستم 

ایمان در وسعت ذهنم بی هوده دست وپا میزند 

میخواهم خودم باشم اما افکارم آنقدر پراکنده است که فراموش کرده ام کجای دردها ایستاده ام 

دستان زندگی از دستم رها شده است وخدا در ان دور دستها تنها نظاره گر است وهیچ کاری برای رهاییم انجام نمیدهد .

دیگر حتی نمی توانم دروغ بگویم تا شاعر شوم 


برچسب‌ها: پراکنده گویی
نوشته شده توسط بی (رامونا) در ساعت 10 | لینک  | 

                                   



دنیا چقدر خسته کننده است وقتی می دانی راهی که میروی به هیچ کجا ختم نمیشود 


رویا ها را 

هر چقدر هم کوچک کنیم 

دست نیافتنی خواهند ماند.

نوشته شده توسط بی (رامونا) در ساعت 10 | لینک  | 


ﯾﮏ ﺑﻮﺳﻪ از ﻟﺒﮫﺎی ﻣﻦ ﺑﺮ آب ﻣﻤﻨﻮع اﺳﺖ

وﻗﺘﯽ ﻋﺒﻮرت از ﻟﺐ ﻣﺮداب ﻣﻤﻨﻮع اﺳﺖ

ﻟﺒﮫﺎی ﺗﺸﻨﻪ ،ﭼﺸﻤﮫﺎی ﯾﺦ زده،ﺑﺮ دار

ﻣﯽ داﻧﻢ اﯾﻨﺠﺎ دﯾﺪﻧﺖ در ﺧﻮاب ﻣﻤﻨﻮع اﺳﺖ

ﭼﺸﻤﺎن ﻣﻦ ﺗﺎرﯾﮏ ﺧﻮاھﺪ ﻣﺎﻧﺪ وﻗﺘﯽ ﮐﻪ

ﺗﺎﺑﯿﺪن ﭼﺸﻤﺎن ﭼﻮن ﻣﮫﺘﺎب ﻣﻤﻨﻮع اﺳﺖ

ﺣﺎﻟﻢ ﺷﺒﯿﻪ ﯾﮏ ﮐﻼغ ﺧﺴﺘﻪ در ﺑﺎد اﺳﺖ

ﮔﻮﯾﺎ ﭘﺮﯾﺪن ﻣﺜﻞ ﯾﮏ ﺷﺒﺘﺎب ﻣﻤﻨﻮع اﺳﺖ

دﺳﺘﻢ ﺑﮕﯿﺮ ای دﺳﺘﮫﺎی ﻣﺎﻧﺪه در ﯾﺎدم

ھﺮﭼﻨﺪ ﻣﺎﻧﺪن ﭘﯿﺶ ﯾﮏ ﻧﺎ ﺑﺎب ﻣﻤﻨﻮع اﺳﺖ

ﭼﺸﻤﺎن ﻣﻦ ﭼﻮﭘﺎن ﮔﯿﺴﻮی ﺗﻮ ﺧﻮاھﺪ ﺷﺪ

ﻣﯽ داﻧﻢ اﯾﻨﺠﺎ ﺻﺤﺒﺖ از ارﺑﺎب ﻣﻤﻨﻮع اﺳﺖ

وﻗﺘﯽ ﮐﻪ از آﻏﻮش دﺳﺘﺎﻧﺖ رھﺎ ﻣﺎﻧﺪم

در دﻓﺘﺮ ﺷﻌﺮم ﻧﻮﺷﺘﻢ ﺧﻮاب ﻣﻤﻨﻮع اﺳﺖ

ﺑﯿﭽﺎره ﺷﺪ ﺣﺎل دﻟﻢ وﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﻣﯽ رﻓﺘﯽ

دیگر ﺗﻤﺎﺷﺎ ﮐﺮدﻧﺖ در ﻗﺎب ﻣﻤﻨﻮع اﺳﺖ

نوشته شده توسط بی (رامونا) در ساعت 11 | لینک  | 

                       

تمام نداری ام را

میدهم

احساسی شیک میپوشم

در خیابانهای

بالاتر از جنوب

به دنبال عشق میگردم 

صدای دوره گردی می آید

باید بروم

شاید عشقهای ارزانتری را ...حراج کرده است


زیر نوشت :

تلخکامیها را نمیشود از ذهنت دور کنی هر وقت که دلت بخواهد

نوشته شده توسط بی (رامونا) در ساعت 10 | لینک  | 

                  




رنگ چشمانت

که فرق نمیکند

خاکستری ساده باشد

یا آبی درخشان

وقتی نجیب خیره میشوند

من

در هر لحظه

متولد میشوم

وقتی قلبت سفید سفید است

برای عاشق ماندم

کفایت می کند 



زیر نوشت:


روز خوبیست

از آن روزهایی که گاهی اتفاق می افتد



               

نوشته شده توسط بی (رامونا) در ساعت 8 | لینک  | 

 

                      

نمی خواهم

منتظر هیچ کس بمانم

صبح زود

چمدانم را بر خواهم داشت

واز تمام پلهایی

که پشت سرم خراب خواهند شد

عبور میکنم

نوشته شده توسط بی (رامونا) در ساعت 9 | لینک  | 

                   
    

ھﯽ ﺑﺨﻨﺪ
راﻣﻮﻧﺎ
ﺑﻪ ﻣﻦ و ﺧﯿﺎل از دست رﻓﺘﻪ ام

دﺳﺘﺎﻧﻢ
ﭘﻮچ ﺷﺪه اﺳﺖ
ﭘﯿﺶ ﺑﮫﺎر

وﻗﺘﯽ ﭘﺎﯾﯿﺰ ﺑﯿﺎﯾﺪ
ﺷﺎﺗﻮتِ ﭘﯿﺮِ ﮐﻮﭼﻪ ھﻢ
ﺑﻪ ﺧﻮاب
ﻓﺼﻠﮫﺎی
ﻣﺮده ﺧﻮاھﺪ رﻓﺖ

اﯾﻨﺠﺎ
ھﺮﮔﺰ
ﺳﺎﯾﻪ دﯾﻮارھﺎ
ﺑﻪ ﻗﺪ
ﻗﻠﺒﮫﺎی ﺧﺎﻣﻮش ﻧﻤﯽ رﺳﺪ
نوشته شده توسط بی (رامونا) در ساعت 9 | لینک  | 


سلام 

تازه برگشتم و کلی کار عقب افتاده 

امیدوارم به زودی خلاص بشم از دستشون وپاسخگوی محبت تمام دوستان باشم 


ممنونم از همه ی شما که وقتی نبودم پیام گذاشتید و تنهام نذاشتید 


همتون رو دعا کردم هر شب با موبایل پیامها رو میخوندم  وهروقت به حرم میرفتم به یادتون بودم 




نوشته شده توسط بی (رامونا) در ساعت 12 | لینک  | 

               

سلام دوستان خوشحالم در این مدتت در کنار شما بودم واز شما آموختم 
چند روزی نیستم اگر قسمت بشه برای زیارت  میرم مشهد 
برا همتون دعا های خوب خوب میکنم
حتما نظرات شما رو از طریق تلفن همراه دنبال میکنم 
خوشحال میشم وقتی نیستم باز اینجا سر بزنید 

البته برای اینکه خاطره نویسی رو هم تجربه کنم  شاید تمام وقایع رو در وبلاگی دیگر بنویسم 

پس فعلا 

دانی که چیست دولت دیدار یار دیدندر کوی او گدایی بر خسروی گزیدن
از جان طمع بریدن آسان بود ولیکناز دوستان جانی مشکل توان بریدن
خواهم شدن به بستان چون غنچه بادلتنگوان جا به نیک نامی پیراهنی دریدن
گه چون نسیم با گل راز نهفته گفتنگه سر عشقبازی از بلبلان شنیدن
بوسیدن لب یار اول ز دست مگذارکآخر ملول گردی از دست و لب گزیدن
فرصت شمار صحبت کز این دوراهه منزلچون بگذریم دیگر نتوان به هم رسیدن
گویی برفت حافظ از یاد شاه یحیییا رب به یادش آور درویش پروریدن
نوشته شده توسط بی (رامونا) در ساعت 8 | لینک  |