بی تو یعنی بی چتر

ﻧﻤﯽ ﺧﻮاھﯽ ﮐﻪ ﺑﯿﺎﺑﻤ


ﺳﺎﻟﮫﺎی

 

ھﺎﺷﻮر زده

 

 

ﻓﺼﻠﮫﺎی

 

ﻧﺎﺗﻤﺎم

 

 

ﻣﺎه ھﺎﯾﯽ ﮐﻪ

 

ﻣﯿﺠﻮﯾﻤﺖ

 

روزھﺎﯾﯽ ﮐﻪ

 

ﻧﻤﯽ ﯾﺎﺑﯿﻢ

 

 

 

بعدا نوشت :

هنوز چیز تازه ای در ذهنم شعر نمیشود

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بی (رامونا)  | 

به قول دوستی خدا و دیگر هیچ

 

 

 

 

 

 

 


لطفادعا کنیدخدا کاری کنه نگام فقط به خودش باشه نه هیچ کس دیگه ای!!!

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بی (رامونا)  | 

باد دردهایم را تکان میدهد

راه افتاده ام

 

میان سطرهای بی کلاغ

 

از داغهای تازه بالا میروم

 

به اوج میرسم!!!

 

خدا را گم میکنم

 

و باد

 

با زخمی عمیق

 

دردهایم را تکان میدهد

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بی (رامونا)  | 

شبیه خودت

دنیای

 

عجیبی است 

 

هر چه فکر میکنم 

 

از هیچ سمتی به شمال نمیرسم 

 

 

رامونا

 

بیا

 

زیر همین تک درخت جنوب خانه ای بسازیم و

 

خورشید را 

 

با دستهایمان گرم کنیم 

 

زیر نوشت:

میخواهم شبیه خودت باشی نه هیچ کس دیگری 


برچسب‌ها: شعر بی رامونا جنوب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط بی (رامونا)  | 

گاهی به شعر فکر میکنم

 

نمی خواهم 

بزرگ فکر کنم 

باید 

آنی باشم که تو انتظار داری 

هر روز عصر 

روبروی همین پنجره 

که به سمت دنیا باز میشود بنشینیم 

دواستکان چای شیرین بنوشیم و

به اتفا قات تلخ امروز 

گریه نکنیم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بی (رامونا)  | 

هر روز کشته میدهم

 

 

در

تمام مرزهایم

هر روز کشته میشوم

 

از سرهای جنازه ام

هنوز

مناره میسازند

تا در سرزمینهای اشغالی

جولان دهند

 

زخمهایم را

پرندههای صلحی التیام میدهند

که شعور آزادی را

نفهمیده اند

 

آن دوردستها

خدا

سکوت کرده است

ومن

در انتظار عذاب الیم

هر روز کشته خواهم داد

 

 

زیر نوشت :

دنیای عجیبیست وقتی شیطان بجای خدا ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بی (رامونا)  | 

رامونا بیا با خود ببر

ﺧﻢ ﻣﯿﺸﻮم
زﯾﺮ ﺳﺎﯾﻪ ات

 

رﻧﺠﮫﺎ ﺧﻮد را ﻣﺠﮫﻮل ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ

ﭘﺸﺖ ﭼﺸﻤﮫﺎﯾﺖ 

 

راﻣﻮﻧﺎ
ﺑﯿﺎ
ﺑﺎ ﺧﻮد ﺑﺒﺮ
آوازھﺎی ﺧﺎﻣﻮﺷﯽ را ﮐﻪ
در ھﻮای ﻧﺒﻮدﻧﺖ
ﺳﺮ ﻧﻤﯿﺪھﻢ

درﺧﺘﮫﺎ
ﺑﻪ ﺗﻤﺎﺷﺎی ﺑﺎد
اﯾﺴﺘﺎده اﻧﺪ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺗﻤﺎﺷﺎی ھﺠﺮت

از ﺳﻤﺖ ﺟﻨﻮب
ھﻠﮫﻠﻪ ﺑﺎران ﻣﯽ آﯾﺪ

وﻗﺘﯽ
ﻧﻤﯽ ﺑﺎری
رﻧﺠﮫﺎ
ﺧﺎﻣﻮش ﻧﻤﯽ ﺷﻮﻧﺪ

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بی (رامونا)  | 

گاهی وقتها

باید درخت باشی و

طوفان

شاخه هایت را بشکند تا رستگار شوی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بی (رامونا)  | 

بلاخره تموم شد  

البته تقريبا تموم شد  كار طاقت فرساي با روزي 16 ساعت كار مداوم و ...

اما راضيم چون تونستم در مقابل زياد خواهيهاي بعضييها به ايستم واجازه ندم حق كشاورزي كه 6 ماه زحمت كشيده هدر بره حداقل من تلاش خودم رو كردم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بی (رامونا)  | 

 

نه هر که چهره برافروخت، دلبری داند   نه هر که آینه سازد، سکندری داند
نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست   کلاه‌داری و آیین سروری داند
تو بندگی، چو گدایان، به شرطِ مزد مکن   که خواجه خود روش بنده‌پروری داند
غلام همت آن رندِ عافیت‌سوزم   که در گداصفتی، کیمیاگری داند
وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی   وگرنه هر که تو بینی، ستم‌گری داند
بباختم دل دیوانه و ندانستم   که آدمی‌بچه‌ای شیوه‌ی پری داند
هزار نکته‌ی باریک‌تر ز مو این‌جاست   نه هر که سر بتراشد قلندری داند
مدارِ نقطه‌ی بینش ز خال توست مرا   که قدر گوهر یک‌دانه جوهری داند
به قد و چهره، هر‌آن‌کس که شاه خوبان شد   جهان بگیرد اگر دادگستری داند
ز شعر دلکش حافظ کسی بُوَد آگاه   که لطف طبع و سخن‌گفتنِ دری داند
+ نوشته شده در  ساعت   توسط بی (رامونا)  | 

به رسم عاشقانه ها

                        


ستاره 

به رسم تمام عاشقانه ها 

طلوع میکند 

تا قلبم لبریز نور شود 


باران رویا های من 

بوی تازه ی کاه گل می دهد 


این پنجره 

همیشه امتداد دارد 

به سمت روشن چشمهای تو 


روحم را 

اسیر لبخندت کرده ام 

تا قلبم 

شبیه شعرهایم 

پر از عطر دوستت دارم باشد 


هر روز صبح 

وقتی طلوع میکنی 

پر از

 دوباره میشوم




زیر نوشت :

تصویری که در ذهنم دارم شبیه توست نه هیچ چیز دیگری

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بی (رامونا)  | 

زندگی







زندگی

شبیه هیچ چیز نیست

هیچکس 

شبیه زندگی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بی (رامونا)  | 

و من دوبار شاعر میشوم

                         




تمام دروغهای من خوب است


بجز


آنها یی که حقیقت ندارند 



چه دردی دارد
پاییزی که روی شانه هایم سنگینی میکند


+ نوشته شده در  ساعت   توسط بی (رامونا)  | 

گاهی وقته نمیشود بود

نمی دانم چرا اما گاهی وقتها هیچ راهی برای بودن نیست

ثانیه ها سکندری میخورند ودور میشوند از روزگارت 

و روزمرگی آفتی میشود برای انچنان بودن که دلت میخواهد 

به همین سادگی زندگی پیر میشود مقابل چشمانت 


زیر نوشت :

نوشتم تا بگویم هنوز گاهی نفس میکشم

بعدا نوشت:

بخشید بخاطر نبودن وممنونم از همراهی شما که بی منت به من لطف دارید چه خصوصی چه عمومی 

باشد کا روزگار فرصتی دوباره برای جبران بگذارد 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بی (رامونا)  | 

پراکنده نویسیهای مثلا یک شاعر

 

زندگی فلسفه ی عجیبی دارد تا وقتی ان بالایی نخواهد هر چقدر هم 

خودت را به در ودیوار بزنی هیچ اتفاقی نمی افتد . نه این که جبر حاکم 

باشد نه ما از انچه برایمان خوب است بی خبریم .

همیشه آنهایی که از نردبان به هر دوز وکلکی بالا میروند وقتی پایشان می 

لغرد خورد میشوند .

اما انهایی که نربان را همان طور که باید بالا میروند در صورت افتادن می 

توانند دوباره بلند شوند واز اول شروع کنند .

 

گاهی وقتها خوب است به آدمهای اطرافمان بهتر نگاه کنیم .

مثلا همین همسایه سمت راستی هر روز با این فکر بلند میشود که امروز 

چقدر به پولهایم اضافه میشود تازه اگر شب را بی خیال بوده باشد وخوب 

خوابیده باشد


یا آن همسایه که دو طبقه بالاتر از ما زندگی میکند . هر روز صبح با چهره

ای آرام وبی دغدغه به سمت وانت کرایه ای خود میرود تا شب 50% درصد 

درآمدش را برای اجاره خانه کنالر بگذارد وبا باقی مانده ی آن با خانواه چهار 

نفریشان به این خوش باشند که پولی که با با آورده بابت این نیست که سر 

کسی کلاه گذاشته باشد .

هر روز اکثر ما شاید اکثر نزدیک به همه ی ما آدمهای پول پرست را گنده تر 

می بینیم وبرای سلام کردن از هم پیشی میگیریم . اما آنهایی راکه ساده 

اند وقانع هستند وشاکر یا اصلا نمی بینیم  یا برای اینکه جواب سلامشان را 

ندهیم خودمان را به کوچه علی چپ که این روزها پر ازدحام تر از همیشه 

است می زنیم .





ﺗﺎ ﮐﻲ ﻏﻢ آن ﺧﻮرم ﮐﻪ دارم ﻳﺎ ﻧﻪ

وﻳﻦ ﻋﻤﺮ ﺑﻪ ﺧﻮﺷﺪﻟﻲ ﮔﺬارم ﻳﺎ ﻧﻪ

ﭘﺮﮐﻦ ﻗﺪح ﺑﺎده ﮐﻪ ﻣﻌﻠﻮﻣﻢ ﻧﯿﺴﺖ

ﮐﺎﻳﻦ دم ﮐﻪ ﻓﺮو ﺑﺮم ﺑﺮآرم ﻳﺎ ﻧﻪ 


ﺧﯿﺎم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بی (رامونا)  | 

بگذارید حوصله چای های روی میز در میان دو سکوت سرد شود



ھﻨﻮز 

ﺣﺮﻓﯽ ﺑﺮای ﭘﺎﯾﺎن 

اﯾﻦ اﻧﺠﺎم ﻧﯿﺴﺖ 

ﺑﺎد ھﻢ ﮐﻪ ﻧﻤﯽ آﯾﺪ 

ﺣﻮﺻﻠﻪ ی ﻣﯿﺰ ھﻢ 

از ﭼﺎی ھﺎﯾﯽ ﮐﻪ رﯾﺨﺘﻪ ام 

ﺳﺮد ﺷﺪه اﺳﺖ 


دﻗﯿﻘﻪ ھﺎﺳﺖ 

روﺑﺮوی ﭘﻨﺠﺮه اﯾﺴﺘﺎده ای و

از ھﯿﭻ ﻧﻤﯽ ﮔﻮﯾﯽ 


اﺻﻼ 

ﭼﻪ ﻓﺮﻗﯽ ﻣﯿﮑﻨﺪ 

اﮔﺮ ﺑﺎران ﺗﻨﺪ ﺗﻨﺪ ﻣﯽ ﺑﺎرد 

روﯾﺎ ھﺎﯾﻤﺎن 

از اﯾﻨﯽ ﮐﻪ ھﺴﺖ ﺧﯿﺲ ﺗﺮ ﻧﻤﯿﺸﻮد 


ﺑﯿﺎ ﺑﺮوﯾﻢ 

دﺳﺘﻢ را ﺗﻮ ﺑﮕﯿﺮ 

ﻣﯽ ﺧﻮاھﻢ اﯾﻨﺒﺎر 

ﻻ ﺑﻪ ﻻی ﺣﺮﻓﮫﺎﯾﯽ ﮐﻪ از ﺗﻮ ﻧﻤﯿﺸﻨﻮم ﮔﻢ ﺷﻮم 


اﻋﺘﺮاف ﻣﯿﮑﻨﻢ 

آﻏﺎز اﯾﻦ ﺳﮑﻮت 

ﭘﺎﯾﺎن ﺧﻮاﺑﮫﺎﯾﯽ ﺑﻮد ﮐﻪ ﺑﯽ ﺗﻮ ﻣﯿﺪﯾﺪم 

ﭘﺲ ﺳﮑﻮت ﮐﻦ 

دﺳﺘﻢ را ﺑﮕﯿﺮ 

ﺑﮕﺬار 

ﺣﻮﺻﻠﻪ ﭼﺎی ھﺎی روی ﻣﯿﺰ ﺳﺮد ﺷﻮد 

ﻣﯽ ﮔﺬارﯾﻢ اﯾﻦ ﺑﺎران 

ﮐﻪ ھﯽ ﺗﻨﺪ وﺗﻨﺪ ﺗﺮ ﻣﯿﺸﻮد 

ﺧﻮاﺑﮫﺎی 

ﺑﯽ ھﻢ ﺑﻮدﻧﻤﺎن را 

ﺧﻮب ﺑﺸﻮﯾﺪ 


زیر نوشت

 (سهراب سپهری)

زندگی چیزی نیست که لبه طاقچه ی عادت از یاد من وتو برود

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بی (رامونا)  | 

حالا مرا ببخش

دلگیر نمی شوی 


اگر بگویمت 


هر روز صدای دلت را میشنوم و


نشنیده میگیرم 


چه فکر بیهوده ای 


مگر میشود 


اما تو خیال کن زمین گرد نیست و من 


گاهی

 نه 

همیشه 

فراموش میکنم 

کجای این بی قراری قرار گرفته ام 

حالا 

مرا ببخش

وفکر کن به جای تمام دروغهایم شعر گفته ام



برچسب‌ها: نوشته ای از مثلا یک شاعر
+ نوشته شده در  ساعت   توسط بی (رامونا)  | 

اگر میشود مرا ببخش


+ نوشته شده در  ساعت   توسط بی (رامونا)  | 

نمی دانم دنیارا چند رنگ میشود نقاشی کرد


                                                                                       

تمام لحظات زندگی را میشود دفتری فرض کرد که در باد بی خیال آدمها بی دلیل و با دلیل ورق میخورند 

وفرق نمیکند برایشان که شما چه چیزی را نقاشی کرده اید ویا کدام رویا را دوست دارید نقاشی کنید وهی نمیشود .

هر چند همیشه گفته ام دنیای عجیبیست اما دنیا اصلا عجیب نیست آن سگرمه ها را بگذارید پای ذهن مشوش یک (شاید) آدم که فکر میکند شاعر است وهی به به خودش تشر میزند تا دروغ بگوید تا مثلا شعر بنویسد .

هر چقدر هم که بزرگ فکر میکنم اما باز می بینم همین آدمهای سیاه وسفید وگاهی رنگی دورو برم هستند که گاهی حرفم را می شنوند و ذهنم را میفهمند وبه روی خودشان نمی اورند حتی انها که در این دنیای به ظاهر مجازی فرسنگها از هم فاصله داریم دلمان به همین نظرات دل خوش است که بله مخاطبانی هستند که برای من تره خورد میکنند 

بگذریم 

با دلیل وبی دلیل گاهی از دنیا خسته میشوم وهمه چیز وهمه کس را مقصر می دانم بجز تن شریف خودم را 

اما خودم هم به خوبی میدانم این من هستم که باید صفحات دفترم را با عشق نقاشی کنم

تمام !!!!


دانی که چیست دولت دیدار یار دیدن 

در کوی او گدایی بر سروری گزیدن  


برچسب‌ها: آشفتگیهای ذهنی مثلا یک شاعر
+ نوشته شده در  ساعت   توسط بی (رامونا)  | 

بدون عنوان 2

از خودم دورم 

شبیه هیچ وقت از رویاهایم نیستم 

ایمان در وسعت ذهنم بی هوده دست وپا میزند 

میخواهم خودم باشم اما افکارم آنقدر پراکنده است که فراموش کرده ام کجای دردها ایستاده ام 

دستان زندگی از دستم رها شده است وخدا در ان دور دستها تنها نظاره گر است وهیچ کاری برای رهاییم انجام نمیدهد .

دیگر حتی نمی توانم دروغ بگویم تا شاعر شوم 


برچسب‌ها: پراکنده گویی
+ نوشته شده در  ساعت   توسط بی (رامونا)  | 

مطالب قدیمی‌تر