| درباره من: | چرا یادت رفت غروبهایی را که به پنجره زل می زدی تا مردی با فانوس از اتوبوس پیاده شود وتو بدوی ساعتهای نبودنش را به آغوش بگیری خسته ام خسته تر ازآلبومی که عکسهایش از من رنگ پریده ترند دیگر نه نیمکتی برای نشستنم هست نه چشمی در انتظار رسیدنم می نشینم روبری تصویر که رویش را دیوار کشیده اند بدون اینکه از من بپرسند حالت خوب است یا نه حال آرزوهایم خوب نیست سایه های سرد آغوشم را مشوش کرده است از وقتی تو رفته ای ساعتها بی حوصله تر، از همیشه لحظه های پیش رو را تسخیر می کنند یادت هست چگونه لبهایت را برای بوسه ای به شیشه می جسباندی تا وقتی که تصویرم در انتهای کوچه مات می شد کاش انعکاس آینه در حضور سایه ها مخدوش نمیشد ودستهایما ن در کنار هم پیر میشد نه چون چشمهایمان در انتظار اتوبوسی که شاید هر گز به ایسگاه رویاهایمان نرسد ... . . . ایستگاه نگاه مردی که به پشت پنجره زل زده تا زنی با فانوس از اتوبوس پیاده شود تا ساعتهای نبودنش را در آغوش بگیرد |
