تبر. درخت .هیزم شکن





سقوط کرده ام

به پایان حجم دلتنگی

باورهای سنگی

درون راسته های قلبم

خم میشوند


ایستاده ام

درخت شوم


اما

صدای هیزم شکن

به گوش می اید . خوب گوش کنید 

می شنوید


خواب دیده ام

هجوم میبرند چند درخت

به تبرهایی

که از جنگل

سر شار باز گشته اند ...

.

.

.

می بینم

دسته هایی را که


هزار سال درخت  بوده اند

تیغه های تبر را به دندان گرفته اند



زیر نوشت :

آینه ها صداقت ندارند می تواند بزگ را کوچک کنند وکوچک را بزرگ  .تمام











رویای نقاشیها










سلام 


اصلا

 سلام نه 


تنهایی 

انقدر که همه ی کلاغها بی بهانه اند برای گریستن

فردا 

پا به پای مرگ خواهم گریست 

انقدر که حال اسمان از اشکهایم بهم بخورد 

وحتی دروغ هم که شده بگوید 

فردا باران میبا رد 
تندِ تند

 

صداقت چشمهایت کو

همان که تنها

برای خدا به ارمغان آورده بودی

پشت کدام چراغ سرخ

محصور شیطان شدی

که دستهایت

بوی چند رنگی ابلیس را میدهند

 

نوازشم نکن

بگذار در رویاهای نقاشیهایم غرق شوم

 

این روزها

 آینه ها هم راست نمی گویند

وچشمهایی که رنگشان عاریتی است 


پ-ن 

نا تمام تمام آنچه برای من تمام شده است 

دلتنگم دلتنگم رامونا










امروز هوای ذهنم بارونیه البته هروز تقریبا همینجوریه اما امروز حس میکنم مغزم فشرده تر شده هر چه دوروبرم نگاه میکنم کسی که بتونم چند کلمه درد دل کنم نمی بینم می ترسم  از بی رامونایی بمیرم هرچند مرگ هم دیگه برام ترسی نداره .تمام 


راﻣﻮﻧﺎ

ﺧﺎﻧﻪ ھﺎﯾﻤﺎن

ﺑﻮی ھﻤﯿﺸﮕﯽ

دﻟﻤﺮدﮔﯽ ﻣﯿﺪھﻨﺪ

 

دروغ

ﮐﻪ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﯿﻢ

ﻋﺎﺷﻖ ﻣﯽ ﺷﻮﯾﻢ

 

ﻣﺘﺮﺳﮏ دﻋﻮت ﮐﺮده اﺳﺖ

ازﮐﻼﻏﮫﺎ

ﺑﻪ ﺻﺮف

ﻧﺎﺑﻮدی ﻣﺰرﻋﻪ

 

آﺳﻤﺎن_

روزھﺎی ﻧﯿﺎ ﻣﺪه

ھﻤﯿﻦ رﻧﮓ اﺳﺖ

 

زﻣﯿﻦ

ﺑﺮای

ھﻤﯿﺸﻪ ﺑهﺎر واﻗﺎﻗﯿﺎ

ھﻮای ﻣﺮگ

ھﺪﯾﻪ ﻣﯽ آورد

 

دﯾﮕﺮ

ﺑﺮای ﻧﯿﺎﻣﺪﻧﺖ

هیچ ﮐس

ھﯿﭻ وﻗﺖ

دﻟﺘﻨﮓ ﻧﻤﯽ ﺷﻮد

 

از زﯾﺮ ﮔﺬر و ﭼﺮاغ ﻗﺮﻣﺰ ھﻢ

ﮐﻪ ﺑﮕﺬری

ﻣﯿﺎن ﺑﻦ ﺑﺴﺘﮫﺎی

ﺑﯽ ﺑﺎز ﮔﺸﺖ

ﮔﻢ ﻣﯿﺸﻮی ...

.

.

.

راﻣﻮﻧﺎ

دروغ ﮐﻪ ﺑﮕﻮﯾﯽ

ﺷﺎﻋﺮ

ﻣﯿﺸﻮی