چشمهای تو

 

رنگ چشمانت

که فرق نمیکند

خاکستری ساده باشد یا آبی درخشان

وقتی نجیب خیره میشوند

من در ھر لحظه متولد میشوم

وقتی قلبت سفید سفید باشد برای عاشق ماندم کفایت می کند

روز تولدم بود ومن در انتظار یک سورپرایز برگشتم خونه

سکوتی سنگین بر فضای خونه حاکم بود . ومن مطمئن از اینکه بزودی با سر صدای زیاد وکیک وفشفه وبرف شادی مواجه خواهم شد تصمیم گرفتم خودم را به آن راه بزنم که اصلا روز تولدم را فراموش کرده ام .

در سالن پذیرایی وگوشه کناره ها که خبری نبود .

گفتم حتما نمایش از آشپز خانه شروع میشود .اما آنجا هم فقط سکوت مطلق حاکم بود .

به سمت اتاقهای خواب رفتم .

هیجان تمام وجودم را فراگرفته بود .

چراغ اتاقها همه خاموش بود .

ومن حس عجیبی داشتم .

در اتاقها را یکی یکی باز کردم همه اهل خانه در خواب بودند .