حالا مرا ببخش
اگر بگویمت
هر روز صدای دلت را میشنوم و
نشنیده میگیرم
چه فکر بیهوده ای
مگر میشود
اما تو خیال کن زمین گرد نیست و من
گاهی
نه
همیشه
فراموش میکنم
کجای این بی قراری قرار گرفته ام
حالا
مرا ببخش
وفکر کن به جای تمام دروغهایم شعر گفته ام
اگر بگویمت
هر روز صدای دلت را میشنوم و
نشنیده میگیرم
چه فکر بیهوده ای
مگر میشود
اما تو خیال کن زمین گرد نیست و من
گاهی
نه
همیشه
فراموش میکنم
کجای این بی قراری قرار گرفته ام
حالا
مرا ببخش
وفکر کن به جای تمام دروغهایم شعر گفته ام
تمام لحظات زندگی را میشود دفتری فرض کرد که در باد بی خیال آدمها بی دلیل و با دلیل ورق میخورند
وفرق نمیکند برایشان که شما چه چیزی را نقاشی کرده اید ویا کدام رویا را دوست دارید نقاشی کنید وهی نمیشود .
هر چند همیشه گفته ام دنیای عجیبیست اما دنیا اصلا عجیب نیست آن سگرمه ها را بگذارید پای ذهن مشوش یک (شاید) آدم که فکر میکند شاعر است وهی به به خودش تشر میزند تا دروغ بگوید تا مثلا شعر بنویسد .
هر چقدر هم که بزرگ فکر میکنم اما باز می بینم همین آدمهای سیاه وسفید وگاهی رنگی دورو برم هستند که گاهی حرفم را می شنوند و ذهنم را میفهمند وبه روی خودشان نمی اورند حتی انها که در این دنیای به ظاهر مجازی فرسنگها از هم فاصله داریم دلمان به همین نظرات دل خوش است که بله مخاطبانی هستند که برای من تره خورد میکنند
بگذریم
با دلیل وبی دلیل گاهی از دنیا خسته میشوم وهمه چیز وهمه کس را مقصر می دانم بجز تن شریف خودم را
اما خودم هم به خوبی میدانم این من هستم که باید صفحات دفترم را با عشق نقاشی کنم
تمام !!!!
دانی که چیست دولت دیدار یار دیدن
در کوی او گدایی بر سروری گزیدن
شبیه هیچ وقت از رویاهایم نیستم
ایمان در وسعت ذهنم بی هوده دست وپا میزند
میخواهم خودم باشم اما افکارم آنقدر پراکنده است که فراموش کرده ام کجای دردها ایستاده ام
دستان زندگی از دستم رها شده است وخدا در ان دور دستها تنها نظاره گر است وهیچ کاری برای رهاییم انجام نمیدهد .
دیگر حتی نمی توانم دروغ بگویم تا شاعر شوم
دنیا چقدر خسته کننده است وقتی می دانی راهی که میروی به هیچ کجا ختم نمیشود
رویا ها را
هر چقدر هم کوچک کنیم
دست نیافتنی خواهند ماند.